تبليغاتX
با همیم تا آخرش
این یه وبلاگه دله!

 

 

 

 سلام !!! من دوباره برگشتم بعد یه سال درس خوندن و بدبختی واسه این کنکور لعنتی !!!! دیگه خیلی چیزا عوض شده من دیگه اون مهرناز یه سال پیش و درواقع مهرنازی که غصه خیلی چیزا رو بیخودی می خورد و از دست هر کس و نا کسی گله داشت نیستم !!!

من کسی بودم که با تموم سادگی دلم رو برای یه آدمی گذاشته بودم که حتی ارزش نیم نگاه هم نداره … الان تازه فهمیدم که من کی بودم و اون چی بود؟!!!!

آره علی آقا دنیا خیلی عوض شده … همیشه بهم می گفتی بزرگ می شم و حالا من بزرگ شدم و تو رو شناختم … فکر نمی کردم روزی برسه که بهت بگم :

ازت بدم میاد !!!

گذشت اون اشک ها و اون دل مردگی ها !!! اون دعواها !!! اون بدبختی هایی که تو سر من آوردی …

حالا تازه معنی عشقو فهمیدم … حالا معنی خنده های واقعی رو فهمیدم … دیگه دل من جای تو و امثال تو نیست … سر هر نمازم خدا رو شکر می کنم که تو خودت ذات پلیدت رو بهم نشون دادی !!!

این دیگه آخرین بار بود که اسمت رو به زبون میارم !!!

 

 

 

می خوام از همین الان این وبلاگ بشه یه وبلاگی که از حقیقت بگه نه یه مشت حرف های مزخرف در مورد آدم های مزخرف …

انقدر آدم هایی که تو زندگی ام هستند با سال های قبل فرق می کنند که باعث شدند من کلی روحیه ام با قدیم فرق کنه …

خلاصه فعلا اومدم که یه سلامی دوباره به دوستای گلم کنند و از یک نفر خداحافظی کنم ….

تازه یه خبر خیلی مهم که نازی عزیزم داره برای یه ماه میره کانادا !!! از دل تنگی هنوز نرفته دارم می میرم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:35  توسط مهرناز و نازی | 
پرسیدم عبرت چیست؟ گفت:پند و تجربه،به نوعی کسب دانش از آموزگار روزگار......

گفتم:چگونه همه اینها را کسب کنم؟ گفت:با دیدن،شنیدن و درک کردن....

البته خوب دیدن و خوب شنیدن و خوب درک کردن...تازه اگه همه اینهایی که گفتم خودت با اختیار یاد نگیری،بعضی ها رو روزگار به قهر و جبر به تو آموزش خواهد داد.............

پس سعی کن عبرت بگیری . مایه عبرت نشی.....همین......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:54  توسط مهرناز و نازی | 
خدا جونم دلم اون قدر گرفته که احساس پوچی می کنم ...

نمی دونم چرا چند روزی هست که منو فراموش کردی و به حال خودم رهام کردی ...

خدا جونم دلم برای اون شبی که به درگاهت توبه کردم و اشک ریختم تنگ شده ... اون شب یه آرامش غریبی همه وجودم رو پر کرده بود ... خدایا من محتاج اون آرامشم ... به من اونو بازگردون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:54  توسط مهرناز و نازی | 

mige man mosibat kesham . be mardom mige esme bachatoono mabada mehrnaz bezarida . akhe mehrnaz mosibat keshe .

ye shab faghat ye shab dashtam ba doostam khosh migzarondam bedoone inke be kasi ya chizi fek konam ... natoonesti bebini?!az shab ta sobh kooftam kardi ... akhe adame khoob age to midooni man ghose daram va montazere ye talangor vase gereye

karadanam chera ghosehamo ziadtar mikoni?!!!

harfato zadi akharaesham gofti :hissssssssssssssssss

zipesho bekesh be kasi harfi nazania .chera?mage man sangam ke in hame harfo too khodam negah daramo nagam ke darim beiene che kesafataiee zendegi mikonim ?

man khodam be sange sabooram be dadashim be behtarine zendegim harfi nemizanam chera?chon adaama khodeshoon moshkel daran dg dalili nadare be khatere manam ghose bokhoran . ama manam poram manam mikham harf bezanam ... hala to oomadi be ghamaye man ezafe koni?esmesham hast doosam dari?!

 

behet nemigam khodkhah ... behet nemigam namard ...

ama behet migam bi fekr ...

chon jidooni man az majaraye parsal ta hala az oon va baghie motenafer shodam . midooni az doroogh badam miad va midooni oon dorogh gofto eine ye aroosak baham bazi kardo mano maskhareye ... kard

mage kam daram az harzegiha va namardihaye mardha mikesham ke to ham dari behehs ezafe mikoni . oonam raje be ki?kasi ke eine pedsare khodam doosehs daram ... oonam kesafat karihash ba ye khiabooni ke az oonam nefrat daram ... hamooni ke parsal mano khordam kard ...

chera nazashti ye roozam be khoshi tamoom beshe?!chera?!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:19  توسط مهرناز و نازی | 
mikham donyaye khodamo be to neshoon bedam. donyaee ke badi mibini vali khobi hadye midi. donyaee ke geryeat mindazan vali to labkhand beheshoon midi . dar donyaye man bivafaee mibini vali to be taahodet paybandi dar donyaye man ba inke tanhaee dar tamame vojodet rekhne karde vali tanhaeye digaran ro por mikoni dar donyaye man ba vojode tamame deltangihat vali to sororo shadi ro be digaran hadye midi dar donyaye man jaee baraye dorogho neyran- boghzo kine nist jaee baraye khefato khariye yek 2khtar nist .dar donyaye man ezzato selabate yek mard dar barabare tamame moshkelate donya vojood dare. dar donyaye man hamdardio dardodel vojood dare dar donyaye man tahghiro nisho kenaye jaee nadare. dar donyaye man tamamiye dardo ranjo ehsase digaranro mishe ba tamame vojood ehsas kard bozorgtarin irade man ine ke doost daram hameye adamhaee ro ke mishenasam dar donyaye khodam sharik konam va in bozorgtarin eybe mane.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:6  توسط مهرناز و نازی | 
خودت که از زندگیم رفتی بیرون ازت خواهش می کنم بهت التماس می کنم بذار کابوستم از این زندگی به ظاهر شیرین بره بیرون ... یک سال تمومه که داری زجرم میدی حالا که می خوام فراموشت کنم هر شب به خوابم میای قبلا دیدن تو توی خواب رویا بود اما حالا فقط یه کابوسه ...یه کابوسی که باعث شده از خوابیدن وحشت داشته باشم ...

تو زندگیمو ازم گرفتی من دیگه نمی تونم عاشق بشم ... چون معتقدم آدم توی زندگیش یه بار عاشق می شه و من این تجربه رو دارم و نمی خوام دیگه این یک سال تلخ برام تکرار بشه ...

دیگه خیلی هم بهت فکر نمی کنم در واقع دارم با خودم می جنگم که فراموش کنم اما امان از این کابوس های شبانه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:16  توسط مهرناز و نازی | 
به من چیزی بگو شاید ُ هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید َ یه حسه تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن ُ تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما ُ اگه مائی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق ُ از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست ُ منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه میتونی ُ نه میتونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:50  توسط مهرناز و نازی | 
قهرم چون خسته ام ... چون تحمل حرفهای چرت و پرت هیچ کدومتونو ندارم ... چون از انتظارهای بیخودی که ازم دارید حالم بهم می خوره ...

از این که عین یه آدم آهنی در اختیار اطرافیانم باشم بدم میاد ... از اینکه نمی تونم به خودم کمک کنم و هیچ کس اون قدر بهم نزدیک نیست که درد دلمو بفهمه بدم میاد ...

از اینکه منو تهدید کردی بدم میاد ... از اینکه فکر کردی من محتاجتم بدم میاد ... از عزیزم گفتنای مصنوعیت و فکرهای بچه گونه ات بدم میاد ...

می گی دوسم داری اما در مقابل مشکلام هیچ راهی نداری و می گی بی خیال ... انقدر ازت دورم که نمی تونم باهات دردل کنم چون تو با حرف های مسخرت نمی ذاری به اون عشقی فکر کنم که ازش دم می زنی ... دروغ نگم منم دوست دارم اما من می خوام یکی باشه که باهاش حرف بزنم که بهش بگم ... نه اینکه همش از حرف های امروز و دیروز و دعواهای بچه گونه حرف بزنم ...

با داداشیم قهرم ... اون نمی دونه واسه چی اما من می دونم چون مثل همیشه دلم گرفته و بازم مثل همیشه از اون می خوام که کمکم کنه ... در حالی که خیلی احمقم چون اون خودش بزرگترین مشکل داره..

در هر صورت شرمنده شم اما بازم خیلی پروام می دونم ...!!!

خلاصه بگم که دلم خیلی گرفته و عین آدم های بی شعور از همه انتظار دارم ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:2  توسط مهرناز و نازی | 
طلب داری مگه دنیا؟ چرا آروم نمی گیری ؟

آخه سنی ازت رفته !

چرا هی بونه می گیری؟!!!

به هر سازت که رقصیدم

                                            برو ول کن دیگه از دست تو سیرم

چرا لختی نمی خوابی؟ مگه عقده به دل داری؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:50  توسط مهرناز و نازی | 
طلب داری مگه دنیا؟ چرا آروم نمی گیری ؟

آخه سنی ازت رفته !

چرا هی بونه می گیری؟!!!

به هر سازت که رقصیدم

                                            برو ول کن دیگه از دست تو سیرم

چرا لختی نمی خوابی؟ مگه عقده به دل داری؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط مهرناز و نازی | 
دلم از دست آدم بدهای روزگار گرفته ... دلم برای داداشیم می سوزه ... دلم برای اون عشق فنا شده می سوزه ... دلم برای باورم خودم می سوزه ...

چه قدر خوش باورم من :(

چه قدر تو ذهنم ازش بانوی عشق ساخته بودم ... تازه بهش حسودیم می شد که با معرفت ترین آدم دنیا (یهنی داداشیه من ) عاشقشه !!!

چرا ؟ چه طوری؟ باور ندارم !!!

هنوز صدای داداشیم تو گوشمه که از خیانت حرف می زد ... از چیزی که متنفرم و هر روز دارم با یه نوعش برخورد می کنم ...

کسی که به من عشق رو یاد داد معرفتو یاد داد دوستی رو یاد داد منو کمک کرد تا قوی بشم ...حالا به مشکل بزرگی برخورد کرده اما من نمی تونم هیچ کای واسش بکنم ...

کسی که تا آخر عمر مدیونشم و تنها کسیه که تا آخر عمرم حاضرم واسش جونمو بدم ... کسی که حاضرم همه دوستام ( جز یه نفر )از دست بدم اما اونو واسه همیشه داشته باشم ... عین داداش خودم !!!

کاری نمیتونم براش بکنم به جر اینکه براش پیش خدای خودم دعا کنم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:17  توسط مهرناز و نازی | 
یه بار دیگه باعث ریختن اشکام روی گونه هام شدی!یه بار دیگه و یه بار دیگه !

تازه فهمیده بودم که غم و غصه فقط مال من نیست ... همه آدم ها کابوس می بینند ... همه آدم ها از اطرافیانشون گله دارند همه آدم ها با روزهای روشن خداحافظی کردند و به شب های تیره و تار سلام کردند .

از اون موقع منم داشتم با زندگیم می ساختم ... با شرایط جور شدم و سرنوشت رو پذیرفتم و دیگه واسه چیزی با کسی نجنگیدم ...

اما به خاطر بچه بازیهای تو باز هم زندگیم بهم خورد ... باز مجبورش شدم صدای تورو بشنوم و این یعنی بهم خوردن زندگیم ...

قبلا ماه ها می شستم و به پات غصه می خوردم و برام مهم نبود وقتم اما حالا از اینکه دو روزم رو باز به خاطر تو عقب افتادم از بی شعور بودن خودم خجالت می کشم ...

من حتی دلیلی واسه دوست داشتن تو ندارم ... وقتی نازنین ازم پرسید چرا هنوز بعد این همه دعوا و بدو بیراه گفتن دوست دارم هیچی نتونستم بگم ؟! این یعنی دیگه دوست ندارم ...

از این اخلاق مسخرت حالم بهم می خوره ...

حالا تازه فهمیدم اون کسی که بهم ابراز عشق کرد و من به خاطر تو و عشق مسخره و خیالی تو زیر پام لهش کردم کی بوده و تو کی بودی !!!

می دونم و مطمینم روزی می رسه که به این نتیجه می رسی :

دل هایی که سوختند و آرزوهایی که مردند و چشم هایی که خیس شدند و بال های پروازی که شکستند و زندگی که یه سال تموم ویرون شد جواب می خواد و تویی که باید جواب بدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:2  توسط مهرناز و نازی | 
دیروز خیره سرم اومدم به عشقم زنگ بزنم انقدر که فکرهای مختلف بهم هجوم آوردند که اصلا یادم رفت !

دیدم یه بچه  کولی داره گریه می کنه و همه بی تفاوت نگاهش می کنند . رفتم جلو بهش گفتم خانومی کوچولو چی می خوای ؟ گفت : مامان !!!

این طرف و اون طرفو نگاه کردم دیدم یه کم پایین تر یه خانومی که دو سال حدودا از من بزرگتر بود داشت بلال درست می کرد . چند تا پسر دورش جمع شده بودند و بهش تیکه می انداختند :(

به کوچولو گفتم : مامانت پشت شمشاداس بیا بریم پیشش . اما اون خودشو چسبوند به سطل آشغال و از جاش تکون نخورد . همون طور که مامانش از اون پسرها می ترسید و داشت با ترس و لرز بلال ها رو باد می زد اون کوچولو هم از من می ترسید :((

رفتم پیش خانومه و گفتم اون بچه که پشت سطل آشغال وایساده مال شماست؟

با بی اعتنایی سرشو انداخت پایینو گفت : آره!

گفتم داره گریه می کنه و شما رو می خواد ؟!!!

گفت: چی کار کنم؟ نمی تونم بلال ها رو ول کنم که برم دنبال اون . بچه سوسول مثلا تو که عارت می گیره بیای این بادبزنو بگیری نمی خواد با من حرف بزنی یه موقع از تیپت کم نشه ... پسرها هم می خندیدند ... گفت : اگه خیلی نگرانی بیا این بادبزنو بگیر منم برم سراغ بچه ام:(

منم که پرووووووووووووووووووووو :))

بادبزنو ازش گرفتمو شروع کردم به بادزدن... همه می خندیدند ... اما من گریه می کردم ... تازه فهمیده بودم که جایگاه بدی این طرف منقل و چه جایگاهی اون طرف منقل بلال ها !!!

فقط ۲ دقیقه طول کشید اما به اندازه یه عمر گذشت !!!

وقتی برگشت همین طور با بهت داشت نگاهم می کرد !!! هیچی نگفتم و اومدم پایین ...

یه کم پایین تر...

یه پسر خیلی خوش تیپ و با کلاس و خشگل اومد جلوم و بهم گفت:

خانوم جسارته من دانشجوی رشته پزشکی هستم و پولمو توی خوابگاه جا گذاشتم ... شما لطف می کنید مقداری پول با یه شماره تلفن به من بدید من براتون برمی گردونم ...

گفتم : آقا من برای اسکیت میام دیگه با خودم پول نمی برم !!! عذرخواهی کرد و با سر پایین رفت بی خبر از اینکه من داشتم پشت اون عینک آفتابی  اشکامو قایم می کردم ...

اومدم تو کوچه خودمو دیدم یکی تا کمر توی سطل آشغاله و داره از اون جا چیزی واسه خودرن پیدا می کنه :((

وای خدای من ؟!

چرا انقدر تفاوت... چرا من باید غصه اینو بخورم که حالا یکی که ازش متنفرم می خواد بهم زنگ بزنم و در موردش با کسی نمی تونم حرف بزنم جز یکی ... که اونم بی معرفت شده چند وقتیه و در نتیجه باید سکوت کنم و دیگه هیچی نگم !!! ولی اونا غصه چی رو بخورند ...!!!

روز سختی بود !!! دیگه حتی یادم رفت که چرا پیاده برگشتم خونه:(

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:3  توسط مهرناز و نازی | 
می خواستم بلاگو بنویسم اما دیدم فقط باید از نامردی ها و دروغ های این چند روزه حرف بزنم گفتم ولش کن !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:14  توسط مهرناز و نازی | 

يه 2 ماهي مي شد كه در مقابل مشكلات بقيه آب تو دلم تكون نمي خورد با خودم مي گفتم كه فقط تو مي توني به حرفاشون گوش كني اما هيچ كاري ازت برنمي ياد ... در مقابل مشكلات بهترينم فقط سكوت مي كردم اما وقتي از كنارش مي رفتم سعي مي كردم با نوشتن توي دفترم همه چيز رو به فراموشي بسپارم . قبلا سعي مي كردم پا به پاش غصه بخورم اما ديگه مي خواستم خودمو رها كنم . اما حالا نزديك دو هفته است كه دوباره شروع شده ... اون دنيايي كه داشتم ازش فرار مي كردم دوباره منو توش غرق كرده ... با هيچ كي نمي تونم در موردش حرف بزنم فقط با يكي كه امان از اون يه نفر كه ...

شدم عين اول دبيرستان . دوباره همون فاجعه كه منو داغون كرد داره اتفاق مي افته ... در اين باره ديگه ساكت نمي مونم . دفعه پيش مي خواستم خودمو بكشم اما حالا مي دونم بايد كي رو بكشم ... آدم هاي كثافت جايي توي زندگي ندارند اين خواست همه است ... دفعه قبل همه نگران من بودند اما حالا مي خوام بگم كه نگران يكي ديگه باشيد .... خيلي وقته كه همه بهم مي گن كه عوض شدم سعي مي كنم تنها به همه لبخند بزنند اما هيچ كس نمي دونه آرامش قبل از طوفانه...!!!

دقيقا از تاريخ 1383.8.29 زندگي من طوفان شده و فكر كنم براي طوفان دوباره خيلي زود باشه ...

........................................................................................................................................

دوباره تابستونه ... فصل تولد تو ... نمي دونم امسال هم قراره مثل پارسال بگذره يا ؟!

گفته بودي هميشه هستي اما هنوز يه سال هم از حرفات نگذشته كه فراموش كردي قولتو ؟ فقط مي تونستم توي اين شرايط گند روزگار كه خدا قراره عكس هاي قشنگ ازم بگيره با تو در موردش حرف بزنم ... ولي حالا احساس تنهايي نمي كنم حالا ديگه تصميممو تنها گرفتم ... اون موقع است كه واسه همه پشيموني مياره !!!

توي اون تابستون لعنتي از همه و همه خوردم اما مي خوام اين تابستون زندگي خودمو بكنم جدا از همه آدم هايي كه فقط و فقط ادعا دارند كسايي كه پارسال عاشقانه دوسشون دارم اما ديگه روشنو هيچ حسابي نمي كنم ... يكي دو نفر نيستند خيلي ها هستند كه بهم ياد دادند كه چه طوري با بقيه رفتار كنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:50  توسط مهرناز و نازی | 
وقتی ذهن انسان مثل زلزله نگاری خطاناپذیر کوچک ترین نامردی ها را ثبت می کند ...

وقتی تمام رنج های دیروز به تقویم امروز انسان سنجاق می شود ...

و قطرات ریز و تند باران مصایب نمی گذارد مناظر آن سوی پنجره فردا دیده شود ...

موافقت با روزگاری که سر ناسازگاری دارد بهترین راه سرکوب آن است !!!

گرچه کم نامردی به من نکردی وقتی که می خواستم فقط باهات حرف بزنم و آروم بشم !!! خودخواهی !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:6  توسط مهرناز و نازی | 

هيچ كس نمي داند در پستوي خانه دلم چه مي گذرد ؟ لحظه لحظه هايي را كه با او گذراندم و به خيال آينده اي روشن !!! نمي دانم پس از او ديگر چه خواهد شد؟ فقط مي دانم كه اين منم كه بايد تنها و بدون او به اين زندگي ادامه بدهم و آنچه را كه در دل و ذهنم مي گذرد را به باد فراموشي بسپارم ؟!

از خدا گله دارم كه اين دنيا رو انقدر بزرگ آفريده تا يكي بره اون طرف دنيا و كسي كه ديوونه وار دوسش داره اين جا توي انتظار بسوزه؟!

اگه خداي مهربون اين دنيا رو كوچيك آفريده بود من الان براي دوري ها غصه نمي خوردم؟

خاطره هام فراموش نشدني ان آخه صاحي خاطره ها رو دوست دارم ...!!!

دوسش دارم به خاطر عشق ابراز شده اما فراموش شده؟ دوسش دارم به خاطر تك تك لحظه هايي كه باهاش بودم و در اون لحظه ها بود كه همه غصه هاي دنيا رو فراموش مي كردم ... دوسش دارم به خاطر اون دستهاي مهربونش و گرماي آغوشش كه احساس مي كردم هيچ جا جز اون جا امن نيست ... دوسش دارم به خاطر تك تك قهر ها و دعواهاي يه روزه و 3 ماه؟!

بهم گفت :

هر كجا هستم باشم ...

آسمان مال من است ...

پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است ...

اما اون داشت دروغ مي گفت اينو مطمينم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پايبندي به عشق رو بلد نيست واسه همينه كه مي خوام فراموشش كنم ... چه طوري خودم هم نمي دونم ...

دوسش دارم به خدا ... مي گفت كه دوسم داره هنوزم رو حرفش وايساده اما فقط رو حرفش !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:5  توسط مهرناز و نازی | 
من عادت کرده ام . من عادت کرده ام که از چیزهایی که دوستشان دارم بگذرم ! من عادت کرده ام کسانی را که به من عشق می ورزند فراموش کنم ! من عادت کرده ام به بی معرفتی ها ! من عادت کرده ام که زندانی قفس او باشم ! من عادت کرده ام ! من عادت کرده ام !

و همه می دانیم چه سخت است ترک عادت ها !!!

من عادت کرده ام از او بی جهت بی توجهی ببینم ! من عادت کرده ام به خنده های او نسبت به خودم ... من عادت کرده ام به تمسخر گرفتن من توسط او و تمسخر کردن او توسط دیگران !!!

من عادت کرده ام در سکوت شب اشک بریزم ... من عادت کرده ام دیگر با او سخن نگویم ... چون نمی خواهم او تصور کند نوعی عادت بوده این همه عشق و دوست داشتن ... من به همه چیز عادت کرده ام الا او ... او نوعی عادت نیست ... او مظهر عشق و دوست داشتن است ... و چه آسان خندید به این همه عشق و دوست داشتن ... من عادت کرده ام کسی را دوست بدارم که دیگری در دلش است و چه از خود نفرت دارم ...

تا ابد در دل من می مانی !!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:38  توسط مهرناز و نازی | 
چه روزگار سختی رو دارم می گذرونم هر روز می فهمم که از یکی دیگه هم خوردم ... باورش برام سخته که از دوست و فامیلو . همه و همه بخورم !!!

یه مدت خیلی بی خیال شده بودم اثرات وجود داداشيم بود اما حالا ... خيلي غصه تو دلم ريخته طوري كه تا يكي ازم مي پرسه چرا اخمات تو همه اشكام مياد ...

وقتي براي چند دقيقه حس كردم كه ممكنه اون جايي باشه كه منم هستم تمام تنم به شوق اومده بود مگه مي شه از مرداد تا حالا نديدمش !!!

بعدش از خودم بدم اومد !!! به خودم گفتم خيلي پستي كه هنوز اونو دوست داري ولي ادعا مي كني دوسش نداري !!! اون خيلي نامردتر از اين حرفاس كه بخواي حتي بهش فكر كني ...

اون چه مي دونه من چي مي كشم اون هنوزم نفهميده با من چي كار كرد... نه تنها اون نفهميد بلكه حتي كسهايي كه ادعا مي كنند خيلي دوسم دارند هم نمي فهمند ؟!

چرا بازي ؟ چرا روراست حرفاشونو نمي زنند ؟ چرا نمي خوان رسما اعلام كنند كه آقاجون ما مي خوايم خردت كنيم ؟!

چرا نمي يان بگن بابا جون ما دوستت نيستيم از دشمنتم بدتريم واست ؟!

چرا همه تو موقع خوشي هاشون منو فراموش مي كنند اما موقع بدبختي و دلتنگي شون مي شه دست به نامه مي شن ؟!

يه سوال رو بدون نقطه چين و هر چيزه ديگه مي پرسم ؟

چرا مردها انقدر پستن ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا كه فكر مي كنم مي بينم نه دختراشم همينن !!! كلا آدم ها اوني نيستن كه بتوني بهشون تكيه كني ...

حالم از تك تكشون بهم مي خوره ... ديگه عادت كردم بهشون جلو روشون مي خندم اما پشت سر به حال خودم گريه مي كنم كه گير همچين آدم هايي افتادم !!!

حتي ديگه داداشيمم دوست ندارم وقتي منو ديوونه فرض مي كنه ... باشه فكر كن من ديوونه ام آقا ولي ترجيح ميدم ديوونه باشم تا مثل شما عاقلا باشم !!!

گاهي اوقات ديوونگي خيلي كيف ميده ...

ديشب تا ساعت نمي دونم چند داشتم گريه مي كردم آخه تنها يادگاريه مادرجونمو كارگرمون انداخته بود دور ...

اشك ريختم و ناله كردم آخه احساسا مي كردم يه بار ديگه مادر جونمو از دست دادم !!!شب اومد به خوابم ...باهام حرف زد آرومم كرد تازه فهميدم واي كه چه مهربونايي رو از دست داديم ... و داريم براي جواب ندادن تلفن چه كسي خودمونو ناراحت مي كنيم ... بي لياقت پست !!!

ازت بدم مياد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط مهرناز و نازی | 

 

من از قصه ي سرنوشتم نميتر سم

 

تو که لیاقت عاشق شدنو نداری

حداقل شعور معشوق بودن رو داشته باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:44  توسط مهرناز و نازی | 
تو نبودی آن روز ...                                که نگاهم غزل این دل تنها را خواند

و ندیدی اشکی   ...                              که پس از تو هر زمان با من ماند

نشنیدی آهی    ...                               کز غم عشق تو فریاد کشید

و ندیدی قلبی  ...                                 که شکست و بی صدا داد کشید

تو نبودی آن کوه  ...                              که به آن تکیه کنم آسوده

تو شدی هر جایی   ...                         بی جهت گشت دلت آلوده

حیف از آن پاکی تو   ...                        در گناه و پستی پاکی ات گم شده بود

و دریغ از قلبم   ...                               که به تو دلخوش بود شه نابود !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:2  توسط مهرناز و نازی | 

 


بی تو هر شب غمتو به خلوت خودم می بردم

خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر میشد به بیقراری
خودمو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم

یه شبی بی تو تو دفترچه قلبم
اونجا که آخر عشق و سر گذشته
زیر اسم خودمون واسه ات نوشتم
راست میگی که اون گذشته ها گذشته
تو منو با دریا دریا اشک چشمام نمی خواستی
آخه تو بیشتر از اون گریه ی من گریه می خواستی
تو منو مثل یه بازیچه میخواستی
اما من واسه ات می مردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط مهرناز و نازی | 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارم صبوري مي كنم مگه نه خدا جون؟!

چرا تنهام گذاشتي؟

چرا احساس بي پناهي ميكنم؟

چرا قلبم در فشاره؟

چرا ديگه حس صحبت با تو روهم ندارم با اينكه مي دونم تو داري نگاهم مي كني؟

نمي گم خسته شدم!چون تو ناراحت مي شي!چون در ميون اين همه نعمتت فقط به خاطر نداشتن يه نعمت بزرگت بگم خسته شدم و بريدم مي شه ناشكري.

ولي مي تونم بگم خدايي كه مونس تنهايي آدمهاي تنها هستي مي خوام باهات درد دل كنم.

مي تونم داد بزنم و بگم دلم گرفته.

مي تونم بگم تو فقط مي دوني تو وجود و فكر من چي ميگذره پس فقط مي تونم با تو حرف بزنم.

مي تونم بگم چون حرفم نمي آد و تو بدون حرف هم مي فهمي من دردم چيه مي خوام تو رو صدا كنم!

اومدم فقط صدات كنم تا اشكهام بياد تا سبك بشم.

ولي نمي گم خسته شدم .

چون بهت اميد دارم.

به كرمت به بزرگيت به اينكه تو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااايي.

پس بگذار لا اقل فرياد بزنم و صدات كنم:

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:2  توسط مهرناز و نازی | 
تو یه غریب آشنایی واسه من ... یکی که همه فکر می کنند خیلی بهت نزدیکم .اما نمی شناسمت ... فکر می کنند من عاشق کسی شدم که دیگه تا حالا باید شناخته باشمش ... اما راستشو بگم نشناختمت ... هر چی می گذره احساس می کنم وای که چه قدر ازت دور بودم و فکر می کردم نزدیک ...

خدایا نمی دونم آخره زندگیم چی می شه ولی اینو می دونم تا حالاش خیلی بد بوده ... خیلی سنگینه بار روی دوش من ...

فکر می کردم اون می فهمه اما انگاری اونم نفهمید ... خدایا!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:42  توسط مهرناز و نازی | 
 


Image hosting by TinyPicآيا اين تقدير منه؟؟؟Image hosting by TinyPic

تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم.
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند.
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما....

Image hosting by TinyPic

اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي

دوري را تحمل مي كنم

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد

Image hosting by TinyPicتا دو سر ما را عاشقانه به هم برساندImage hosting by TinyPic

و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.

Image hosting by TinyPic
Image hosting by TinyPicلعنت به اين دنياImage hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic 

**********

لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.


اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

را...  قلبت را...  حرفت را...

همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي

اي کاش تمام اينها  را مي دانستي

 

Image hosting by TinyPic 


چنان دل کندم از دنيا
که شکلم شکل تنهايي ست
ببين مرگ من را در خويش
که مرگ من تماشايي ست
مرا در اوج مي خواهي
تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز
مرا امروز تماشا کن
در اين دنيا که حتي ابر
نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند
تو هم بگذر از اين تنها!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط مهرناز و نازی | 

مي خواد داد بزنه ! مي خواد يه جوري به همه بگه كه زنده موندنش هيچ فايده اي نداره ! مي خواد فرباد بزنه از ته دلش تا خالي شه اما با زجه هاي اون هيچ كسي صداشو نمي شنوه ... همه مي گن تقصير خودشه ... همه مي گن خودش خواسته ... حتي دو تا جگر گوشه اش ... چرا؟!

هر چي جيغ زد هيچ فايده اي نداشت آخه اون كسايي كه بايد صداشو مي شنيدند نشنيدند فقط صداشو من شنيدم و منم هيچ كاري واسش بكنم ... فقط از عصبانيت قرمز شدم ... گريه كردم تمام روزو ... اما چي شد؟! نمي خواد زنده باشه حقم داره به اميد كي بخواد زنده باشه ... نه عشقي تو زندگيش داره نه معشوق كسيه ... سال نو رو با گريه شروع كرده ... چشماش انقدر كه باريده بسته شده ديگه نمي تونه هيچ جا رو ببينه خودش مي گه انگار شير چشمام هرز شده و بسته نمي شه ... مي گه خودمو نمي كشم چون نمي خوام باعث بي آبرويي بشم اما خسته است ... خسته از روزگار ... خسته از همه كس و همه چيز ... نمي خواد اين طوري دربه در باشه واسه همين با همه قهره حتي با خداي خودش ... كسي كه روزو شبو داشت با خدا حرف مي زد حالا مي گه از خدا گله داره ...مي گه خدا ظالم شده آخه فقط طرف ظالم هاست ... مي گه ديگه قرآن نمي خونم مي گه ديگه نماز نمي خونم ... خدايا كمكش كن نذار كسي كه 48 سال زندگيشو با تو بوده حالا پشتشو بكنه بهت ... وقتي صداش مي لرزيد و فقط مي خواست همه جونشو جمع كنه تا بهم بگه چي شده من اين طرف گوشي نمي دونستم بايد چي كار كنم ... نه نمي دونستم چون واقعا ازم برنمي يومد ... وقتي بقيه هم اونو به تمسخر گرفتند قلبم شكست چرا هيچ كس نمي فهمه اون تنهاست اون خسته است اون شكست خورده اون زندگيشو باخته ... حق داره هر چي بگه هر چي بخواد ... از 19 سالگي داره مي كشه ... غصه داغونش كرده ... اي خداااااااااااااااااااا !!!

وقتي برام حرف مي زد به خودم مي خنديدم به خودم مي گفتم مهرناز تو چه قدر بچه اي ... تو براي چي غصه مي خوري اون وقت اون براي چي غصه مي خوره ... اون از چي خسته است و تو از چي ...

بهش التماس كردم كه منو بي خبر نذاره اما اون از منم بدش مياد ... آخه اون ديگه تحمل هيچ كس رو نداره ... حقم داره !!!

دلم مي خواد با يكي حرف بزنم تا خالي شم ... اما اون كس تلفنو جواب نمي ده !!! گفتم اين جا بنويسم تا شايد خالي بشم اما از اين حرفهاي بي جواب خسته شدم ...

مي خوام به خدا تمنا كنم كه امشب كمكش كنه ... خدا حرفمو قبول مي كنه ... نه قبول نمي كنه ... نمي دونم ....!!!

الان اين جا همه جريانو مي دوند هيچ كسي ناراحت نيست الا من ... چرا من اين طوريم چرا انقدر قدرت ندارم كه همه چي رو هضم كنم ...؟!

اين دنيا چيه ؟! واقعا اين دنيا چي داره ؟! همه مشكل دارند يكي بزرگ يكي كوچيك ... همه مي تونند با مشكلات كنار بيان اما من چرا هي كم ميارم ؟!

كمكم كن ....!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 19:16  توسط مهرناز و نازی | 

خیلی سخته که ادعا کنی عاشق نیستی و دیگه یادت رفته همه چیز اما همین که حس کنی رفته جایی که اگر از اول می دونستی چنین جایی هم هست هیچ وقت عاشقش نمی شدی ... کی می فهمه درد منو ؟!

حتی خودشم نمی دونه ... اما من دارم داغون می شم از اینکه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:33  توسط مهرناز و نازی | 
باید "رفتن" را آزمود ...

"ماندن " را نمی خواهم!

حتی همین چند ساعت ... یا چند روز را نمی خواهم ...

با حس پرنده ای اسیر به دیوار قفس تن می کوبم ..

اما چه سود؟

می خواهم روی تمام سنگ ها

بنویسم دلم برات تنگ شده و

آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها

به سرت بخوره تا بفهمی دلتنگی

چقدر درد داره

و

یک بار از کنار ساحل گذشتی

امواج هر روز بر جای پایت

بوسه می زنند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:22  توسط مهرناز و نازی | 
این جا یک ساله شد ...

یک سال از غم و غصه هامو شادی هام گفتم ...

از عشقم براتون حرف زدم ... قهر کردم پشیمون شدم که چرا نوشتم که گاهی اوقات آدم ها تو زندگیم فوضولی کنند ... با نازنین از این طریق رابطه داشتم و همین وبلاگ دوستیمونو پایدار کرده ... یه سال از این ماجراها می گذره ... دوستای زیادی این جا پیدا کردم که ارزششون خیلی بالاتر از دوستای چندین سالمه ...

از همتون ممنونم !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:49  توسط مهرناز و نازی | 

گفته بودم تا آخرش پات مي مونم

گفته بودي تا هرجا تو بخواي من مي مونم

گفته بودم دوست دارم

گفته بودي عاشقتم

گفته بودم تو دوستمي

گفته بودي تو عشقمي

گفته بودم فقط تورو

گفته بودي غير تو هيچكيرو

گفتم بهت خسته شدم تورو بخوام ولي نشه

گفتي بهم تركم بكن ، ولي اين عشق آخرشه

گفتم بهت من مي رمو ديگه نيا تو پيش من

گفتي بهم تو پيشمي تو قلب من و كيش من

گفتم بهت اگه نري اون وقت ميشه مردن من

گفتي بهم باشه! ولي بي تو بودن نيست كار من

...

حالا ديگه تو رفتي و ثانيه ها مردن برام

فهميدم تو بودي كه ثانيه رو مي ساختي برام

پيش خودم گفتم كه كاش بازم ميومدي پيشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط مهرناز و نازی |